تبلیغات
♥♥ღعشق ودوستی ღ♥♥ - مطالب مهر 1394

دامنه گرفتیم
هووووووووووورا 
سیاه نار گیل
عقــــــــــاب
نارگـــــــــــیل


تاریخ : سه شنبه 21 مهر 1394 | 06:48 ب.ظ | نویسنده : امیررضا سلیمی | نظرات

خیلی ساده همه چیز از یک نگاه شروع
میشه.آخرش هم همه چیز با همون نگاه تمام میشه با این تفاوت که توی چشم های اونی که
می خواد بره دیگه شوق روز اول نیست و توی چشم های تو که با همه وجود دوسش داری جز
اشک چیزی نیست. آره اون میره و شاید دیگه یادش نیاد که تو هم یه روزی دوسش داشتی
اما تو هنوز شب ها با خودت فکر میکنی که الان اون خوابه یا بیداروتصورش میکنی وقتی
سایه اون مژه های بلند روی گونه های محکمش می افته و حسرت کنار او بودن که در جانت
نشسته است و اشک و اشک و... هیچ راهی نیست که بتونی حتی یک لحظه اون رو ببینی همه چیز
یادآور او هست اما خودش نیست یادت می آید حرف های آخرش چه تلخ بود و چه نا آشنا
گویا که این کلمات برای دهان او نا آشنا بودند شاید هم برای گوش های تو. انتظارش
را نداشتی که از دهان او بشنوی قلبت فشرده شد و باز هم دوستش داشتی به من بگو چه
قدر دلت می خواست یک مرتبه بزند زیرخنده وبگوید باهات شوخی کردم اما نگفت تو هنوز
هم امیدواری که برگرده حتی اگه بگه همش شوخی بود

سلامتی
اونی که دلتوشکونده ولی نمیدونه اون چیزی که شکسته تصویرزیبای خودش بودکه تودلت

ساخته بودی



تاریخ : جمعه 3 مهر 1394 | 01:22 ق.ظ | نویسنده : امیررضا سلیمی | نظرات
میدانی؟

همه را امتحان کرده ام!

قرص خواب 

خـنده های زورکـی

هندزفری توی گوش و گریه کردن

دل من این حرفها حالیش نمیشود!

آغوشت را میخواهم !!!



تاریخ : جمعه 3 مهر 1394 | 01:11 ق.ظ | نویسنده : امیررضا سلیمی | نظرات

صدایم میزد : ‌”گلم” !

گلی بودم در باغچه ی دلش،
اما…

او باغبان عاشقی نبود،

گاهی سر میزد و دل میبرد،

سالها بعددانستم که من
تنها نبودم،او باغبان گل های زیادی بود

 

 



تاریخ : جمعه 3 مهر 1394 | 01:08 ق.ظ | نویسنده : امیررضا سلیمی | نظرات
چقدر دیر فهمیدم... که
مخاطب "خاص" من متعلق به "عام" بود...!



مثل فندکی که سیگار چندین نفر را روشن میکند...!


تاریخ : جمعه 3 مهر 1394 | 01:03 ق.ظ | نویسنده : امیررضا سلیمی | نظرات

بزرگترین حماقت زندگی
می تونه این باشه که


به
کسی که اشکاتو میبینه و بی اعتنا میره ،


برای
بار دوم اعتماد کنی
....!



تاریخ : جمعه 3 مهر 1394 | 12:58 ق.ظ | نویسنده : امیررضا سلیمی | نظرات

نوشته هایم را میخوانی
و میگویی چه زیبا
. . .راستی . . . دردهای آدمها زیبایی دارد ؟؟؟



تاریخ : جمعه 3 مهر 1394 | 12:52 ق.ظ | نویسنده : امیررضا سلیمی | نظرات

هی لعنتی ...





اون طوریم که تو فکر میکنی نیست ...





شاید عاشقت بودم،روزی .....!





ولی ببین بی تو





هم زنده ام،





هم زندگی میکنم ...





فقط گاهی در این میان،





یادت
...





زهر میکند به کامم زندگی را ...





همیــــــــن



تاریخ : جمعه 3 مهر 1394 | 12:50 ق.ظ | نویسنده : امیررضا سلیمی | نظرات

شبها
وقتی می خوای بخوابی میبینی کسیو نداری !!!

که بهت فکر کنه!!!

اینجاست که :



میــفـهـمـی بــرخــلــاف شـلــوغـیــه درونــــت ...

چــقـــدر تـنهـایــی . . .



تاریخ : جمعه 3 مهر 1394 | 12:46 ق.ظ | نویسنده : امیررضا سلیمی | نظرات

               

 

چه تقدیر بدیست!!!!



من اینجا بی تو می سوزم،،،



و تو آنجا با او می سازی.............



تاریخ : جمعه 3 مهر 1394 | 12:41 ق.ظ | نویسنده : امیررضا سلیمی | نظرات

  • paper | مرکز فیلم | لوک پستیو